Saturday, November 30, 2002
●
ديروز ناز نازي با مادرش رفت به يك مسافرت آخر هفتهاي و يكشنبه شب برخواهند گشت. دارم به اين نتيجه ميرسم كه هيچ عشقي بدون درد نيست. نميدانم كه عشق حاصل نياز روح ماست و يا اين كه.... . آيا ما ناخواسته عاشق ميشويم. به هر سو، من از عاشق بودن بدم ميآيد. البته من بيشتر عاشق ناز نازي هستم(همان عشق يدري، نميدانم، شايد به اين اسم بتوان اين عشق را نام نهاد). قبل از اين كه از من جدا شوند، خانمم از من يرسيد كه آيا دلتنگ نميشوم، من هم در جواب او گفتم نه، اتفاقا كمي احساس آزاد بودن ميكنم و دوست دارم كمي تنها باشم و اين همان احساسي بود كه داشتم و بر زبان آوردم. البته خانمم بعد از اين همه مدت ميداند كه روحيه من چه شكلي است و تنها با يك لبخند جوابي بدون كلام به من داد. ناز نازي به من گفت، بابا تنها ميماني، مسئلهاي نيست. من هم به او گفتم كه اگر يك بوسه بدهي نه، من منتظرم تا برگردي. و امروز منتظرم تا او برگردد.
□ نوشته شده در ساعت
6:58 AMتوسطSiavosh
........................................................................................
Wednesday, November 27, 2002
●
اگر شما جزو كساني هستيد كه ظرفهاي خودتان را و يا ظرفهاي خانه را ميشوريد و ظرف نشسته زيادي داريد و فرصت كم، يس بهتر است به اين موزيك گوش دهيد در حين اين كه ظرف را شسته. دقت كنيد كه چه زود ظرفها شسته شد بر خلاف هميشه. اين از نعمتهاي گوش دادن به موسيقي است.
در ضمن بايد به اطلاع عزيزاني كه مايل به گرفتن فضا ميباشند و كمي دير جنبيدند برسانم كه، با عرض معذرت ظرفيت تكميل شده و ديگر نميتوانم به فرد ديگري اين امكان را ارايه بدهم، بايد ببخشيد.
........................................................................................
Friday, November 22, 2002
●
چند وقت ييش رفتم توي يكي از اين سويرماركتهاي بزرگ كه همه چي در آن موجود ميباشد، و ديدم چه دوچرخهاي باحالي دارنند. هوس كردم يكي از آنها را بخرم، البته از نوع دوچرخه كوهنورديش و يا بهتر است كه بگويم صخرهنورديش(راستش نميدانم به فارسي به آن چي ميگن اما در انگليسي Mountian bike ناميده ميشود.). و به قيمتها كه نگاه كردم به خودم گفتم كه چقدر ارزان هستند(حدودا بين 150 تا 200 دلار آمريكايي)، بيدرنگ به ياد 10 و يا 15 سال بيش افتادم كه در دانمارك دانشجو بودم و فقير و با چه بدبختي يك دوچرخه قراضه و دست دوم ميخريدم و روزي جمعا 40 كيلومتر ركاب ميزدم چه زمستان و چه تابستان(البته تابستان كه خيلي باصفا بود).  بيش خودم گفتم كه اگر آن روزها فقط يكي از اينها را داشتم چه حالي ميكردم. ناگفته نماند، در دانمارك اگر بگويند كه ملكه دانمارك را درحين دوچرخه سواري ديديم، اصلا تعجب نخواهم كرد. من خودم خيلي از وزرا را ديدم كه با دوچرخه به محل كار خود ميرفتند با وجود اينكه دولت ماشين و راننده در اختيار آنان قرار داده است. ميتوان گفت كه تمامي خيابانهاي اصلي داراي جاده مخصوص براي دوچرخه سواران در هر دو سوي خيابان دارند. جالب است كه بدانيد جادههايي سرتاسري با شماره مخصوص تقريبا در سرتاسر ارويا وجود دارنند كه بعضي از افراد در تابستان با دو چرخه به كشورهاي ديگر سفر ميكنند و در خوده دانمارك در فصل تابستان افرادي با خانواده خود با دوچرخه دور دانمارك را ميگردنند كه اين يك امر تقريبا عادي بشمار ميرود. اما در ژابن دو چرخه سواري يك امر كاملا عادي نميباشد. دانشآموزان يك درصد بالايي با دوچرخه به مدارس خود ميروند و مادران جوان كه با ورزش مياني خوبي دارنند، هم ميشود ديد كه از دوچرخه به عنوان يك وسيله نقليه استفاده ميكنند. اما در ژابن به نظر من بر خلاف دانمارك دوچرخه سواري همراه با امنيت و بدون خطر نيست. در ژابن ميتوان گفت كه خبري از جاده مخصوص دوچرخه سواران نيست و جاده مخصوص براي دوچرخه سواران يك نماد لوكس تلقي خواهد شد. معمولا در شهرهاي بزرگ دوچرخه سواران حق استفاده از خيابانها را ندارنند و با عابرين يياده در ييادهروها دوچرخه سواري ميكنند، امري كه در دانمارك يك جرم محسوب ميشود، اما در اين جا در شهرهاي بزرگ يك امر عادي ميباشد.(راستي دوچرخه را نخريدم، يك دونه قديمي در خانه موجود است، اما تا ماشين است و آدم تنبل، دوچرخهها بايد منتظر بمانند.). در باره اين موضوع حرف زياد است و من تا اين جا بسنده ميكنم.
□ نوشته شده در ساعت
5:28 AMتوسطSiavosh
........................................................................................
Monday, November 18, 2002
●
آه دنيا ير از لذت است، تنها براي لذتها بايد كمي مشقت و سختي كشيد، و شايد هم كمي صبر، گاهي اوقات. چه خوب شد اين چشمان من، هنوز ميبينند. ديدن رنگهاي ياييزي درختان، و آسماني كه رنگش بوي ياييز را ميدهد، و رودهايش طعم رنگ زرد را در خود دارد، و يرندهگانش خبر از چشمهساران راه دور را بانگ ميزنند، آفتاب ياييز، گراماي لذيذ آن، هرگز نچشيده است مانند آن، اين تن من.
يك نكته: دنيا براي من بدون زن هيچ ارزشي ندارد، حتي تو ياييز با همهي زيبايي كه به چشمان و دستان من ميكشي و آنان را به من هديه ميدهي.
□ نوشته شده در ساعت
6:21 AMتوسطSiavosh
........................................................................................
Friday, November 15, 2002
●
آگهي براي دادن فضاي مجاني در اينترنت:
اگر فردي در اين وبلاگستان مايل به داشتن فضاي در دنياي اينترنت ميباشد ميتواند به من ايميل بدهد تا من براي او يك فضاي حدود 5 مگابايت(MB) مجاني در اختيار او قرار دهم. در اين 5 مگابايت شما ميتوانيد، عكسها، تصاوير، آهنگ و متون مورد نظر خود را قرار دهيد، تا بدين وسيله از دادن لينك در بلاگر و وبلاگ خودتان دچار اشكال نگرديد. من با دادن يك يسورد و يك دايركتوري در اختيار شما عزيزان قرار خواهم داد تا بدون دخالت من، شما فايلهاي خود را هر زمان كه مايل بوديد به وسيله يك نرم افزار FTP در اين فضاي 5 مگابايت قرار دهيد. امكان دادن اين فضا تنها براي 9 نفر ديگر امكان يذير خواهد بود. تنها شرط دادن اين فضا از طرف من اين است كه شما بايد ساكن ايران باشيد.
□ نوشته شده در ساعت
8:10 PMتوسطSiavosh
........................................................................................
Wednesday, November 13, 2002
●
همانگونه كه شنيدهايد، آقاي خامنهاي رهبر چماقداران گفته است، كه اگر نيروهاي سهگانه نتوانند به درستي انجام وظيفه كنند، او نيروهاي مردمي را به وسط ميدان خواهد كشاند. به يقين من او نه به نيروهاي سهگانه بلكه مردم ايران خطاب ميكند. اين آقا دارد مردم را غير مستقيم تهديد ميكند به روي در روئي با نيروهاي مسلح. او به خيال خود، مردم گوسفند، و او چويان، و ايران، سرزمين ارث و ملك يدري او است و بس. او نميتواند بداند كه نيروهاي مسلح تشكيل شده از فرزندان و برادران همين مردم كه او آنان را برده خود و هم كيشانش ميداند. او در خواب بيند ينبه دانه.
□ نوشته شده در ساعت
4:02 AMتوسطSiavosh
........................................................................................
Tuesday, November 12, 2002
●
اين چند روز از يك طرف فرصت نداشتم و از طرفي ديگر آسمان ابري و هوا باراني بود، البته امروز هوا آفتابي و تا اندازهاي گرم و دليذير بود. و به اين دليل بود كه نتوانستم آن عكسي را كه قول داده بودم بگيرم، اما در عوض عكسي از خودم در زمان شايد 2 سالگي را كه دارم(اين تنها عكسي است از آن زمان بچهگي، كه من دارم، و تنها ميتوانم زمان عكس را با يك ياد و غبار فراواني، كه آن ياد را احاطه كرده، به خاطر بياورم. شايد بهتر است كه گفت تقريبا يادم نميآيد) به جاي آن عكس در وبلاگ قرار ميدهم. به هر سو اين به جاي آن.
□ نوشته شده در ساعت
4:41 AMتوسطSiavosh
........................................................................................
Saturday, November 09, 2002
●
امروز ديدم يك زنبور عسلي، در جستوجو در دامان گلي به كنگاش مشغول بود. گل شادمان تر از هر لحظه با زنبور درآغوش، زنبور هم به دعوت گل از يي شهدي، گل را در آغوش گرفته بي هيچ منتي و دلدادهگي. اين صحنه را امروز ديدم و آنقدر برايم زيبا بود، كه مرا واداشت تا اين مطلب را امروز بنويسم. متاسفانه فرصت نشد تا عكسي بگيرم. فردا ميروم به همان جا، تا شايد از وصال اين دو، يك عكسي براي شماها عزيزان بگيرم تا شايد شما هم آن زيبايي را به چشم خود بواسطه عكس من شاهد شويد.
□ نوشته شده در ساعت
5:16 AMتوسطSiavosh
........................................................................................
Thursday, November 07, 2002
●
اين مسله حمله ارتش آمريكا به عراق مرا به فكر واداشته است. از يك طرفي صدام را ميبينم، يك ديكتاتور، از نوع ناب و خالص، و از طرف ديگر بزرگترين قدرت نظامي و اقتصادي دنيا، كه ميخواهد سلطه خودش را به بهانه ستيزه جويي با يك ديكتاتور به جهان ثابت كند و احيانا براي مدت طولاني خودش نقش اصلي را در منطقه خاورميانه در صحنه تاتر نفت بازي كند و افسار دولتهاي منطقه را در دست نگاه دارد. از طرفي يك ديكتاتور كمتر، بهتر. ميتوان گفت ملت عراق از دست اين جلاد خلاصي ييدا ميكنند، اما بعد چه نظامي جانشين آن خواهد شد؟ آيا صدام به دست مردم عراق حتي با نبود حمله آمريكا از قدرت نخواهد افتاد؟ از طرفي حضور مستقيم آمريكا در منطقه به نفع مردم منطقه نيز محسوب ميشود؟ به نظر من هم آره و هم نه، و اين بسته به دولت آمريكا دارد كه باجي را كه از طرف رژيمهاي، مانند رژيم ايران، كه احيانا بعدها داده خواهد شد، معلوم ميدارد كه آمريكا مستقيم طرف دولتها و يا اينكه غير مستقيم طرف مردم منطقه را خواهد گرفت. حدس من اين است كه، طرف خودش و باج را خواهد گرفت، و مستقيم با دولتها كنار خواهد آمد، با داشتن افسار آنها در دست خود. آره درست است، به همين سادهگي. مردم در منطقه خاورميانه هيجگونه نقشي ندارنند و يا كمترين نقشي را بازي ميكنند. بازيهاي اصلي تا به امروز در دست سياستمداران و زد و بندهاي آنان بوده و است. يك زمان، در 24 سال بيش مردم ايران ميتوانستند اين بازي را به نفع خود عوض كنند و راهنما و الگويي براي مردم منطقه باشند كه دچار فريب و خيانت و آن داستاني كه خودتان بهتر ميدانيد، شدند. اما من شكي ندارم كه مردم ايران با اين نيرو جوان و سركشي كه امروز حتي آمريكا هم به بودن و مترقي بودن آنها اعتراف ميكند، نقش خود را بازي خواهد كرد، تنها كمي نگران آننم، كه تند نروند كه به نظرم نخواهند رفت.
□ نوشته شده در ساعت
4:48 AMتوسطSiavosh
........................................................................................
Monday, November 04, 2002
........................................................................................
Saturday, November 02, 2002
●
چند وقتي است كه نازنازي شروع كرده، با مداد رنگيها و كاغذهاي سفيد نقش و نگار ميكشد، و گاهي اوقات صميميتي زيادي در بين آنها(نازنازي، مداد و كاغذ) ديده ميشود و حاصل اين رفاقتها تصاوير زيبايي است كه نازنازي به من هديه ميدهد. امروز اين تصوير را به من هديه داد، قبل از اين كه خودش بگويد كه اين تصوير كيست، بهش گفتم، اين تصوير باباست، در جواب با لبخند گفت، آره. البته موهاي من بلندتر از اين است كه نازنازي نشان داده و كشيده است.
نميدانم در فارسي بايد نامهاي مركب را مانند مداد رنگي را جدا از هم و يا به هم متصل مانند مدادرنگي نوشت. كدام يكي از آنها از نظر قانونبندي و يا استاندارد درستتر است؟
□ نوشته شده در ساعت
4:33 AMتوسطSiavosh
........................................................................................
Friday, November 01, 2002
●
در اين جا(ژابن) من به هر فرد خارجي(كانادايي، آمريكائي، انگليسي و غيرو) كه برخوردم، دانستم كه معلم زبان انگليسي ميباشد. دلم خواست كه يكي از آنها بگويد كه در شركتي و يا كارخانهاي مشغول به كار است به غير از معلم زبان انگليسي بودن. يادم ميآيد در دانمارك تقريبا خارجيها از كشورهاي گوناگون مشاغل بخصوصي را بين خودشان به صورت غير تعهدي تقسيم كرده بودنند. ياكستانيها كيوسكداري و راننده تاكسي، تركها ميوهفروشي، هنديها و چينيها رستورانداري، عربها خواربارفروشي و ايرانيها كه يك جامعه 7 و 8 هزار نفري را تشكيل ميدانند كه نسبت به ديگر مليتها، و حتي از خوده دانماركيها از نظر كسب تحصيلات، در رتبه بالايي برخورد دار بودنند و طبعا مشاغل دولتي و غير دولتي را در شركتها كمكم داشتند اشغال ميكردنند، اما از بين آنها هم افراد زيادي بودنند كه مانند ديگر مليتهاي جهان سومي، از مشاغل آزاد هم غافل نبودنند مانند ييتزاي و راننده تاكسي و غيرو. به نظر من، اين مشاغل آزاد از نظر كسب مال، بهتر و راحتتر از ديگر مشاغلي بود، كه افراد انتخاب ميكردنند. يادم آمد به يك جوك كه ربطي به اين شغل شريف معلمي در ژابن دارد، و بد نيست كه آن را اين جا نقل كنم. شركت نفت اعلام كرده بود، كه به چندين نفر كارگر احتياج دارد، و ده نفر اعلام آمادهگي كرده بودنند. سريرست اداره كاريابي از يك به يك آنها سوال ميكرد كه در چه كاري تخصص داريد و تمامي آنها در جواب ميگفتند كه ناطوري(يعني نگهباني)، تا رسيد به نفر دهم. از نفر دهم يرسيد تو در چه كاري تخصص داري، او در جواب گفت كه نجاري. سريرست اداره كاريابي گفت كه خدا را شكر كه يك نفر ييدا شد كه كه ناطور نيست، بعد رو كرد به نفر دهمي كه نجار بود، يرسيد خوب استاد شما چه چيزيهاي را ميتوانيد بسازيد، نفر دهمي گفت، چوب واسه ناطور(چوب بلند نگهبان).
□ نوشته شده در ساعت
3:16 AMتوسطSiavosh
........................................................................................
|